پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

اولین قدمهایت مبارک

هورااااااااااااااااااا                                                                            هوراااااااااااااااااااا                           ...
21 شهريور 1392

مرداد

دختر نازم عزیزم با اینکه مرداد ماه ماهیه که یکی از بهترین اتفاقای زندگیم افتاده و خدا منو لایق مادر بودن دونست و فرشته نازی  مثل تو رو بهم داد ولی یاد آور سخت ترین روزهای زندگیمم هست . امسال هم مرداد ماه خوبی نداشتیم توی کل این ماه مریض بودی و توی 1 ماه 1 کیلو وزن کم کردی . اولش 7 روز بیرون روی شدید داشتی و هی تب میکردی  و دکترت برات آز ادرار و خون و سونوگرافی نوشت و جواب آز ادرارت عفونت نشون داد و توی آزمایش خونت کمبود آهن و هموگلوبین نشون داد .وای که چقدر حالم بد بود اون روزا .3 روز هم تب 39 یا 40 درجه داشتی دکترت برات 8 روز سفکسیم تجویز کرد و بعد از اون سونو . دکتر میگفت شاید برگشت ادرار داشته باشه که هی تب مکین...
21 شهريور 1392

دخترم روزت مبارک

نازم عمرم.جونم. نفسم.زندگیم روزت مبارک .    پی نوشت1 : بعد از ظهر که از خواب بیدار شدی با بابا رضا بردیمت بیرون و کلی تاتی کردی و ذوق میکردی و با همه بای بای میکردی . برات به مناسب روز دختر ی خرگوش گرفتیم . پی نوشت 2:عمه الهام به مناسبت روز دختر برات یک کیک گرفت و مامان جون اینا رو هم دعوت کردند خونه مامانی وبابایی و ی شب خیلی خوب و خاطره انگیز داشتیم .ممنون از عمه الهام مهربون پارمینم و کیکش(عزیزم هر وقت کیک میبینی فوتش میکنی چه با شمع چه بی شمع ) مامانی از کیکت ترسیده بودی و باهاش دعوا داشتی خرگوشی که خیلی ازش خوشت اومده کادوی نگین(سرویس چای خوری ) و سپهر(10 تومن پول )مرسی م...
17 شهريور 1392

جشن تولد 1 سالگی

فرشته کوچولوی من                                               روز پنجشنبه 31 مرداد جشن تولدت تو خونه مامان جون و بابا جون(مامان و بابای مامان )برگزار شد و خداروشکر همه چیز خوب بود .      اول کمی عکس از تزیینات فرشته کوچولوی من با چشمانی خیس کیک پذیرایی قبل از شام...
6 شهريور 1392

تولد دسته جمعی

دختر مهربون مامان روز پنجشنبه 3 مرداد خونه خاله شادی با دوستای نازت(آرشیدا.آرمیتا.دنیز.یونا)یک تولد دسته جمعی گرفتیم و به هممون خوش گذشت و شما نی نی ها هم تا تونستید شیطنت کردید. دست خاله شادی درد نکنه ی عالمه غذاهای خوشمزه برامون پخته بود و برا شما بچه ها ی سوپ خوشمزه .   دختر ناز خودم با کیک کفشدوزکی آرمیتا عسل دنیز و ارشیدا شیطون بلا مشغول خوردن کیک به روش خودشون یدونه پسر تولد یونا دخمل نازم سر میز غذا اینجا هم بهتون یکی یدونه خیار دادیم بلکه بایستید ازتون عکس بگیریم دخمل نازم انقدر مهربونی همه نی نی هارو بوس میکردی اینجا هم داشتی دنیزو بوس میکردی و...
11 مرداد 1392

تولدت مبارک فرشته من

اولین زادروزت مبارک فرشته نازم                                             امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها رو برایم بسازی امروز سر ساعت 1 که زمان به دنیا اومدنته فیلم زایمانم رو گذاشتم و با همدیگه نگاه کردیم و اشک تو چشمای من جمع شده بود و تو هم جلو تلوزیون به خودت میگفتی نی نی.الهی فدات شم که اینقدر تغییر کردی تو این یک سال.کلی هم بق...
2 مرداد 1392

شمال

  روز پنجشنبه 30 خرداد ساعت 8 صبح راه افتادیم به سمت سمنان تا با خانواده بابا رضا بریم شمال . اول راه رو خواب بودی و منم داشتم با خیال راحت بیرون رو نگاه میکردم و از هوای عالی لذت میبردم که همون اوایل اتوبان شروع کردی به وول خوردن و بعد از چند دقیقه بیدار شدی و تا نیم ساعت متعجب بودی و صدات در نیومد ولی بعد از اون وااااااااااااااای چی بگم آخه از دستت ووروجک بیچارمون کردی از بس گریه کردی و جیغ زدی . شیر دادم بهت باز گریه کردی .آب دادم باز گریه . هر چند دقیقه هم کنار میزدیم و وامیستادیم .آب جوش نبات دادم گفتیم شاید دلت درد گرفته بازم گریه .  بهت صبونه دادم بازم گریه وای خدا داشتیم من و بابا دیوونه میشدیم بنده خدا بابا رضا ک...
19 تير 1392

دور همی نی نی ها

  روز پنجشنبه 13 تیر 3 تا از دوستای خوب نی نی سایتی با نی نی های نازشون اومدن خونمون و کلی بهمون خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم و شما نی نی ها هم حسابی بازی کردید . اسم دوستامونم اینجا برات مینویسم: خاله الناز(مامان آرمیتا).خاله مینو (مامان دنیز).خاله شادی(مامان آرشیدا)          3 تا خاله ها زحمت کشیده بودن و برات کادوهای خیلی خوبی آورده بودن.دست گلشون درد نکنه . این آرمیتا جیگر طلاست که ماشالله خیلی دخمل آرومیه دنیز خوشگله که خیلی لطیف و حساسه و با صدای جیغ زودی بغض میکرد و گریههههه آرشیدا هم که شیطون بلاااااااو باهوش اینم اولش بود که مهمونامون اومد...
17 تير 1392

11 ماهگی

نفس مامان و بابا          ماهگیت مبارک . (البته با کلی تاخیر )این پست مال 2 تیر ماهه وای که باورم نمیشه زمان داره اینجور زود میگذره و بزرگ میشی. وقتی فیل مهای دوران نوزادیت و میبینم اشک تو چشمام جمع میشه و دلم برای اون روزا با همه سختی هاش تنگ میشه الان که دارم اینارو برات مینویسم پایین میز نشستی و دای با اسباب بازی هات بازی میکنی و هر چند دقیقه ی بار با من دالی میکنی و ی جیغ بنفش میکشی . کارهایی که تا الان انجام میدی: دستمال مرطوب رو بر می داری و صورتت رو پاک می کنی( فدات شم ) ماشین بازی می کنی و کل خونه ماشینتو چهار دست و پا راه می بری ( قربونت بشم ) م...
17 تير 1392